خاطرات(2)

یه سری از اون وسایل تمام ِ کتابای درسی و کمک درسی و کنکور و گام به گام و دفتر و جزوه و امتحانای نهایی سه سال ِ دبیرستان بوداونجا تازه فهمیدم من چقدر واسه کنکور و امتحانای نهایی کتاب داشتم!حجمشون وحشتناک بود...

خیلی وقت بود قصد داشتم همه رو جمع کنم تا بدمشون به یه کتابخونه یا کسایی که نیازمند هستن ولی نمیدونستم کجا گذاشته بودمشون،همشون رو تو یه جعبه ی بزرگ جمع کردم و کتابای درسیمو دونه به دونه نگاه میکردم و میذاشتمشون تو جعبه و دلم نمیومد بدمشون به کسی!

این یعنی دیوونگی!

چون برام توش پر از خاطره بود،هر قسمتش یه چیزی نوشته بودم و یه تاریخی زده بودم،توش کلی شعر نوشته بودم... دوست نداشتم به کسی بدم و حتی ورق که میزدم یاد خاطرات کلاس میفتادم ولی گفتم مهسا به خودت بیا!اونا فقط کتاب ِ درسیه...دوسشون داشتم!ولی ازشون گذشتم و  یکی یکی روونه ی جعبه میکردمشون و هیچ وقت فکر نمیکردم که تا این حد دیوونه باشم که موقع گذاشتنشون تو جعبه اشک بریزم!اونقدر وابسته میشم و وابسته شدنم شدتش زیاده که حتی کتابای درسی هم شاملش میشه...فقط چندتاشونو نگه داشتم و دلم نمیومد که پیشم نباشه...اولای کتابام پر از شماره ی دوستا و معلما بود که با ماژیک خطشون زدم...

خلاصه الان یه جعبه پر از کتاب هست و منم شماره ی کسی که اینارو به دست نیازمندا میرسونه رو گم کردم،دوستان اگه تو مشهد همچی جایی رو میشناسین یا یه کتابخونه ای که قبول کنه ممنونم بهم بگید.

/ 3 نظر / 35 بازدید
مترسک

چه پسندیده [چشمک] ولی من هرگز حاضر نیستم حتی به خاطرات اون روزای تلخم فکر کنم چه رسد برم سر وقتشون و اشکم بریزم :|

elahe

منم میخواستم همچین کاری بکنم [متفکر] والا از تو چه پنهون دیدم امسال 3 تا کنکوری داریم تو فامیل بند کردم بهشون[نیشخند]

پــآییــــزآنـــــﮧ

من وآبجیمم این کارو کردیم. آبجیم داد به کتابخونه ینی هدیه کرد به یه کتابخونه ای که کتاباش کم بودن تا بقیه بتونن ازش استفاده کنن. من و دوستامم 1ی 2 نرو می شناختیم دادیم بهشون و جالب اینجاست که الان 4 ساله دست به دست می چرخه و این ینی اعمال ما تاخر که در دوران طلایی کنکور هی می خوندیم و هی تستشو غلط می زدیم [نیشخند]