هرگزم نقش ِ تو از لوح دل و جان نرود...

بچه که بودم هر چهارتا مامان بزرگ بابابزرگمو باهم داشتم و تقریبا تجربه ی از دست دادن هیچ عزیزی که از نزدیکا باشه رو نداشتم تا بهمن 86 که پدربزرگم فوت کرد...

اون موقع من 12 ساله بودم و فکر میکنم تازه وارد دوران راهنمایی شده بودم،تو سنی بودم که خیلی نمیفهمیدم چه خبره!ناراحت بودم،غصه میخوردم،دلتنگ بودم ولی فکر میکنم اگه  اون اتفاق الان افتاده بود اوضاع و روزگارم خیلی بدتر از اون موقع میشد..

یه بابابزرگ دوست داشتنی و شوخ که همیشه هروقت میرفت خونه ی بچه هاش تو دستش یه پلاستیک بزرگ بود که توش به تعداد نوه ها از اون پفک قدیمیا که پوستش نارنجیه بود،حالش خوب ِ خوب بودا! تا اینکه یه روز وقتی از خونه بیرون رفت و داشت قدم میزد حالش بد شد و تشخیص دکترا سکته ی مغزی بود،دقیق یادم نمیاد چه مدت تو بیمارستان بود ولی اونقدری بود که تقریبا همه واسه اینکه دارن از دستش میدن آماده باشن،اون زمستونم یه زمستون وحشتناک بوو و همه جا پر از برف، بعضی موقع ها میگم شاید واسه اینه که خیلی زمستونو دوست ندارم.

تا اینکه دو روز به تولدش مونده رفت آسمون...

این یک از تلخ ترین خاطره های زندگیمه که خیلی ازش حرف نمیزنم،7 سال از فوت بابابزرگ ِ مهربون و خوش خنده ی من گذشته و هرچی گذشت من کمتر رفتم سر خاکش،نه که یادش نباشم،گاهی یادش میکنم ولی از محیط هایی مثل بهشت رضا دوری میکنم،کم تحمل بودم و کم تحمل تر شدم و وقتی میرم اونجا و ناراحتی بقیه و مخصوصا کسایی که تازه دارن خاک میشن رو میبینم تا یه مدت زندگیم نرمال نیست!حتی جرات ندارم برم سراغ عکسا و فیلمایی که ازش داریم.

یه مدت بود شدیدا دلم میخواست برم سر خاکش!چند سالی بود که نرفتم...

اصلا حس عجیبی بود انگار دلم تنگ شده بود،بالاخره دیروز با مامان و بابا و مامان بزرگم رفتیم...

اگه تنها بودم احتمالا یه دل سیر گریه میکردم و خالی میشدم ولی همینقدر که کنار قبرش نشستم حالمو بهتر کرد.

بعد این همه سال جالب بود سر خاک خیلی از دوست و فامیلای که دیگه تو این دنیا نیستن رفتیم،عموی بابا که همین چندوقت پیش فوت شد،دوست بابابزرگم که شب هفتم ِ بابابزرگم فوت کرد،یعضی از همسایه های قدیمی،حتی اون مغازه دار جای خونمو!آقای اکبری...وقتی من بچه بودم همیشه بهم میگفت تو چرا اینقدر اخمویی دختر تو به کی رفتی؟بابابزرگت که اینجوری نیست!من بچه بودم معروف بودم به اخمو بودن! :D همین الانشم البته هستم ولی خب کسایی که میشناسم منو میدونن که جز شخصیتم نیست. ^_^ بعضی موقع ها ازش میترسیدم...میخواستم از جلو مغازش رد بشم میرفتم پشت درختا که منو نبینه دعوام نکنه!با همون پیراهن گل گلی قرمزم که جلوشم یه جیب داشت و تل قرمزی که رو موهام بود...

هرگزم نقش ِ تو از لوح دل و جان نرود...

/ 5 نظر / 48 بازدید

پارسال پدر مبزرگم 10 روز مونده به تولدش دقيقا بر اثر سكته ي مغزي از دنيا رفت!! 2 ماه بستري بودنش هم مارو آماده كرده بود .... چقدر شبيه بود به داستان پدربزرگ من!!

مترسک

پدربزرگ منم اردیبهشت همون سال فوت کرد منم زیاد قبرستون نمیرم و هر از چند وقتی خودشون میان به خوابم و ازم گِلِه می‌کنن چرا نمیرم پیششون اما... روح همه رفتگان شاد [گل]

setaaaaaaayyyyyeeeesssshhhhh

آقای اکبری؟ همون قوربون معرفتت؟

عسل

منم 12 سالمه بابابزرگم مهر امسال فوت کرد عاشقش بودم 2 هفته بعد از تولدش فوت کرد روانی شدم از ندیدنش دوست دارم فقط واسه ی 1 ثانیه میدیدمش همین[گریه]