دانشگاه در بهار...

درسته که با حسای خوب ِ بقیه ی دخترا وارد ِ دانشگاه نشدم،تمایلی به دانشجو شدن نداشتم و همون دانش آموز بودنمو مدرسمو و دوستا و همکلاسیامو دوست داشتم،

ذوق و شوق ِ دانشجو شدن و دانشگاه رفتن حتی از نوع ِ فردوسیش هم نداشتم،ذوق ِ اینکه یه جور ِ دیگه باهات برخورد میشه و انگاری بزرگ شدی و کم کم مستقل میشی هم در کار نبود...و بگذریم که بعضیا حتی ذوق ِ کلاسای ِ مختلط رو داشتن و پیچوندن ِ کلاسا و به قول ِ خودشون عشق و حال...

درسته که اولا اصلا دانشگاه رو دوستش نداشتم ولی از وقتی بهار شد و دانشکده سرسبز و پر از گل منم حس ِ بهتری پیدا کردم.

وقتی پرنده ها زمانی که ما سر ِ کلاسیم آواز خوندنشون گل میکنه رو دوست دارم.

قاصدکایی که به وفور تو دانشکده بود و فوتشون میکردم حالمو بهتر کردن.

از دیدن ِ این گلای ِ بنفشه ی دانشکده احساس ِ لذت میکردم.

باریدن بارونای یه دفعه ای حتی اگه خیس ِ آبت هم بکنه باعث میشد دانشگاه فردوسی برام دوست داشتنی بشه.

تخصصی تر شدن ِ درسا و بیشتر شدن ِ کلاسای روانشناسی باعث شد رشتمو بیشتر دوست داشته باشم و به رشته ای که دارم افتخار کنم.

مهم تر پیدا کردن دوتا دوست ِ خوب که شباهتای فکریمون زیاده و بحثای سه نفره منو به دانشگاه میکشونه،کیک درست کردنای همکلاسی و پاتوق همیشگی،گوشه ی تریا،این روزا رو شیرین ترهم کرده...

این نیمکتای صورتی وسط ِ سبزه ها...

مسیر ِ رفتن به تریا...

همه ی اینا،باعث شد دانشکدمونو با وجود دور بودنش دوست داشته باشم،،یعنی فعلا دوستش دارم!

امیدوارم پاییز که اومد نظرم عوض نشه...

/ 3 نظر / 23 بازدید
elahe

وااای فردوسی[هیپنوتیزم] خدا کنه منم روانشناسی فردوسی قبول شم زودتر بیام اونجا[نیشخند]

مهدیار

من به شخصه حاضر نیستیم یک لحظه از دوران دانشگامو با کل دوران ماقبلش عوض کنم؛ تو رو نمی‌دونم اما من بدترین روزای زندگیم مدرسه بود و بهترینش دانشگاه...

شهرزاد

سلام مهسا خانوم من خیلی از خوندن یادداشت های شما کیف میکنم خدا خیرت بده که حداقل واسه چند دقیقه هم که شده آدمو از فکر کردن به زندگی پر رمز و راز و پر از امتحان های الهی رها میکنی .فاز فکریت با من خیلی فرق داره تو ی خیلی از چیزا با هم تفاوت داریم اما باز مطالبتو دوست دارم و نوشتهات براام خیلی شیرینن .دستت درد نکنه .اگه وقت کردی برام دعا کن .ممنووووووووون