دختری از جنس بهار !
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: دختری از جنس بهار ،متن ،ادبی ،بهار
راستش این متن رو من خیلی وقت پیشا توی وبلاگ قبلیم نوشتم و خوب به نسبت سنم استقبال شد و چند تا از بلاگر ها این رو گزاشتن توی وبلاگشون و لطف کردن منبع هم ننوشتن...
کوتاه ولی دوسش دارم،هنوز خودم هم نمیدونم من توی چه زمینه ای استعداد دارم که بتونم دنبال همون زمینه رو بگیرم.
دختری از جنس بهار و شیفته راه رفتن زیر باران البته بدون چتر هوایش پر از تنفس مسیح و عطر رز سرخ ...
دلباخته ی غروب دریا و طلوع رویاست،ذهن اشفته اش پر از بریده های یاد شاملو و سهراب نیماست..
ذهنش با آواز پرنده ها و جنبش جویبارها آرام میگیرد
اطرافش فراوانند آدم ها ولی تنهاست..
مثل کوه هایی که به قول قدیمی ها هرگز به هم نمیرسند..کجایند ان قدیمی ها که ببینند ادم ها هم مثل کوه ها اینچنین اند...
ترسش از نترسیدن است !
فقط یک ارزو دارد توی این دنیای بزرگ اما کوچک...
آن هم هنوز مثل تمشک هایی که پشت چشم برگ های تیغ دار بوته پنهان شده ودور از نور مانده اند،کال اند....
یک سر دارد هزار تفکر،سرگردان است و مقصدی ندارد همچون باد
سبدی دارد پر از خالی و پنجره ای که رو به خانه ی هیچکس باز نمی شود...
سرنوشتی دارد پر از خطوط سرگردان و مبهم !
و نمیداند آیا در این دنیا محکوم است به زنده ماند یا زندگی میکند!
 

در حال حاضر متنی توی این زمینه ننوشتم که بخوام مقایسش کنم ولی خوب به نظر شما به نسبت اون موقع که خیلی سنم کم تر بود چطور بود؟

تعریف بیخود نمیخوام ! فقط میخوام نظرتون رو بدونم و خودمو بشناسم و ببینم اصلا استعدادی دارم یا نه !


مقوا !
ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: متن ،علف شیرین

یک عمری خودمان را کشتیم تا شیرین ترین علف دنیا باشیم غافل از اینکه طرف بز نبود !

گاو بود به خوردن مقوا عادت کرده بود.

(اینم شده حکایت ما ! )

 


حسرت !
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: حسرت ،متن ،شرح حال

میدونم حسرت چیز خوبی نیست

میدونم آدمو کم کم نابود میکنه

میدونم زندگی رو تلخ میکنه

ولی چه کنم !

این روز ها تمام وجودم پر از حسرت است. 


سومین ماه رمضان !
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: متن ،ماه رمضان

این روز ها چه بی اندازه جایت خالیست...

سحر ها حسرتت را میخورم

روز ها در روزه ی سکوت فرا میروم

و غروب با گریه افطار میکنم !

بر سر سفره ی شادیت مرا هم یاد میکنی ؟


هر کاری میخواهی بکن !
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: رویا ،متن

چقدر لباس سیاه به تو می آید اگرمی دانستم زودتر می مردم

هر کاری می خواهی بکن. دنیا را آتش بزن آسمان رو به مضحکه بگیر

زمین را تحقیر کن . باد و  گل را نبو. خنده را فراموش کن و گریه را به خاک بسپار.

 زیر دیروز دفن شو و در فردا غرق. حتی اگر می خواهی کودکی را پشت سر بگذار

 هر چه می خواهی بکن اما هیچگاه رویاهایت را فراموش نکن...


بدترین چیز !
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: بدترین چیز ،متن

بدترین چیز برایم این است که کاری را انجام دهم که به آن اعتقادی ندارم !