شرحی از سفر عید 91
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: عید 91 ،کرج ،فامیل نوشت ،انزلی

چند روزه که از مسافرت برگشتم ولی امروز اومدم توی وبلاگم و نوشته های قبلیمو داشتم میخوندملبخند

با بعضی نوشته هام و خاطراتم کلی خندیدم با بعضیاشونم متاثر شدمچشمک

نزدیک به 20 تا نوشتمو پاک کردم نمیدونم چرا ولی ترجیح دادم که نباشننگران

خاطره مسافرت عید پارسال رو که خوندم کلی خندیدمخنده

امسال عید اول راهی تهران شدیم و از اونجا به سمت کرج خونه ی خالمنیشخند

و خاله و شوهر خاله و دخترخاله های وروجک و ملاقات کردیم و همون روز داییم به اتفاق زنداییم و مهرسا کوچولو هم اومدن اونجامتفکر

چندروزی خونه ی خالم بودیم خوردیم و خوابیدیم با هم حرف زدیمنیشخند

چند بار رفتیم بیرون ولی اکثر پاساژا و مغازه ها بسته بودن !

یا ساعت 9 شب همه رفته بودنعصبانی

خیلی ببخشیدی ولی کرجیا خیلی تنبل تشریف دارنخنثی

مامان اینا رفتن سر قبر روح الله داداشی ولی من حوصله نداشتم تو ماشین موندم و الان بسی پشیمونمناراحت

گویا داداششم اونجا بودهلبخند

یه روزم داشتیم فیلم تولد دخترخاله هارو نگاه میکردیممژه

خالم کلی تدارک دیده بود از کیک و تزئین و آرایشگاه بردن و همه چیزعینک

بعد یه جا خالم اومده بود وسط برقصهنیشخند

دخترخاله های وروجک گفتن رقص یاد نداره که آبروی ما رو بردخنده

و کلی از دوستاشون تو جشن تولد غیبت میکردننگران

کلی از تکلیفای عید دختر خاله بزرگرو که زبان بود انجام دادم تازه از معلمشون ایرادم میگرفتمنیشخند

یک روزم همه رفتیم قم ببینیم چجوریه از خستگی راه هلاک شدم خنثی

اصلا رفتم باورم نمیشد اونجا حرم آخه خیلی خلوت و ساده بود مشهد کجا قم کجا !تعجب

یه ساندویج کنار اونجا بود اسمش ساندویج حرم نما بودتعجب

آخه قحطیه اسمه واقعا ؟خنده

و کلی سوهان و خرت و پرت خریدیمخوشمزه

و در نهایت بعد از چند روز راهی انزلی خونه ی مادر بزرگ عزیزم شدیم بغل

و تونستم دایی ها و خاله زندایی ها کلا فامیلو ببینیم و نکته ی خوبش عیدی ها بود که قابل توجهم بود ولی تو همین مسافرت همش به باد فنا رفت کلاخنثی

جاتون خالی کلی غذاهای شمالی خوردم با مخلفاتخوشمزه

کنار دریا و بلوار هم رفتم و چند تا مرکز خریدم دیدن کردممژه

یه روزم که مامان بزرگم واسه نذری که از قدیم الایام داشت آش درست کرد که خونه یه کم شلوغ پلوغ بودعینک

 اون روز دختر دایی کوچولو که هنوز دوسالشم نشده و خیلی هم شیرینه هی اذیت میکرد به نظرم یه خورده داره لوس میشهچشم

هی گوشیمو میکشید ازم میگرفت بهانه میاورد منم جاتون خالی یه ویشگون کوچیک از دستش گرفتم اونم گریه کرد رفتخنده

هنوز عذاب وجدان دارم خنده

سیزده به در هم خوب بودچشمک

همگی بیرون بودیم گوشت و مرغ به سیخ کشیدم ماهی سرخ کردیم و ناهار خوردیم

و در نهایت یک کلمه درسم نخوندم !خنثی

پایان