فضول خانوم !
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: مدرسه نوشت ،فضولی ،همسایه

از مدرسه خسته و کوفته رسیدم خونه داشتم کلید مینداختم درو باز کنم خونه ی بغلی هم خانومه داشت میرفت تو خونش و چشمش به من بود و همینجوری نگاه میکرد و منتظر بود و نمیرفت توی خونش

فکر کنم پشت در منتظر مونده تا به حساب خودش یواشکی نگاه کنه !

دید من واستادم که از رو بره رفت تو ولی میدونستم منتظره منم همونجا ایستادم و دستمم گزاشتم رو کمر و به در خونشون نگاه کردم کلشو از در آور بیرون دید من اینجوریم تعجب کرد ولی بازم ول کن قضیه نبود دیگه داشت اعصابم به هم میریخت رفتم تو درم محکم بستم !

راستی چرا هنوز یه آدمایی فضول یا به اصطلاح خاله زنکن ؟