مهاجرت...
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٥   کلمات کلیدی: یادداشت های یک سوکس صورتی

   

آدرس جدید:

 

   

یادداشت هاییک سوکس صورتی  

 

http://soski.blog.ir


:)
ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳٩٤   کلمات کلیدی:
چشم های من
این جزیره ها که در تصرف غم است
این جزیره ها که از چهارسو محاصره است
در هوای گریه های نم نم است
گرچه گریه های گاه گاه من
آب می دهد درخت درد را
برق آه بی گناه من
ذوب می کند
سد صخره های سخت درد را
فکر می کنم
عاقبت هجوم ناگهان عشق
فتح می کند
پایتخت درد را...

ناتور دشت !
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤   کلمات کلیدی:

کاترینا تموم شد... دوستش داشتم!

با اینکه بعضی جاها گیج میشدم که فکر کنم بیشتر واسه این بود که تمرکز نداشتم ولی هی برمیگشتم عقب و دوباره میخوندم و میفهمیدم،وقتی هم تموم شد نقد و بررسیشو خوندم که بیشتر برام جا افتاد، بعدشم من یه کم که شخصیتا توی کتاب زیاد میشن خنگ میشمنیشخند

کتابیه که باید خوند! بعضی جاهاش خیلی شباهت داشت به وضع ِ جامعه ی ما

نقد و بررسیشو تو این وبلاگ خوندم که خیلی خوب و کامل بود،کتابای دیگه ی وبلاگم که نگاه کردم همینقدر خوب تحلیل کرده.

اول داره تاثیر روزنامه ها و اراجیفی که گاهی مینویسن رو روی مردم میگه،یه روزنامه که باعث میشه آبروی یه نفر بره، این اتفاق سال ها پیش توسط روزنامه ی بیلد تو آلمان افتاده و نویسنده هم واسه همین این کتابو نوشته،اون روزنامه دانشجوهارو مثل یه لجن جلوه میداد و باعث میشد فکر مردمم به این سمت بره... فکر کنم مشابه روزنامه ی بیلد رو تو ایران داریم :)

این کتاب یه اسم دومم داره: خشونت چگونه شکل می گیرد و به کجا می انجامد؟

همون روزنامه ها باعث شدن کاترینا که یه خانوم آروم بوده مرتکب قتل بشه،دوستاش و دور و بریاش از آدمای آروم و شیک و پیکی که بودن تبدیل بشن به آدمای خشنی که فحاشی میکنن و دیگه به ظاهرشونم توجه ندارن.

خلاصه اینکه از خوندنش پشیمون نمیشید.

پی نوشت: امروز ناطور دشت(ناتور دشت) رو شروع کردم، به معنای واقعی کلمه عالی!خیلی جدبش شدم...صوتیشم تو اینترنت میتونین پیدا کنین که از نظر من گویندش خوب نبود،اصلنم به اسم سختشم نگاه نکنین! نثرش روان و شیرین...

شخصیت اصلی کتاب یه پسر 17 ساله به نام هولدن کالفیلد هست،که فکر میکنم توی چندتا از کتاباش هست و شخصیت معروفیم هست،دومین شخصیت ادبی جهان

پی نوشت 2: قرار نیست وبلاگم تبدیل به یک وبلاگ معرفی کتاب بشه،ولی فکر میکنم یه کوچولو نوشتن از کتابایی که دارم میخونم مفید باشه،اونم در حال حاضر که کمن کسایی که میرن سمت ِ کتاب خوندن،نمونش خودم،بعد از مدت ها دارم لذت کتاب خوندن رو میچشم.



خنده و گریه !
ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤   کلمات کلیدی:

هروقت گالری گوشیمو مرور میکنم به این که میرسم خندم میگیره:)))

لاک زدن رو دوست دارم، مثل بیشتر دخترا، هروقت ناراحتم حالمو خوب میکنه...

ولی این عکس مربوط به روزیه که حالم بد بود! هورمون ها کلافم کرده بود، عصبی بودم وحشتناک! دپرس بودم، منتظر هرچیزی بودم که بشینم به خاطرش گریه کنم، سر اتفاقای کوچیک و الکی چشمام پر اشک میشد، عصرشم قرار بود از طرف دانشگاه برم برج رادکان و هیچ جوریم نمیشد بیخیالش شد...

لاک سرمه ای رو برداشتم و در نهایت عصبانیت شروع کردم به لاک زدن... و شد آنچه شد! ناخونامو میدیدم هم گریه میکردم هم میخندیدم...

این هم بماند که اون سفر یه روزه سخت ترین سفر عمرم بود و شرایط وحشتناکی رو تجربه کردم که حالمو بدتر از بد کرد،بالاخره از اون روز خواهم نوشتنیشخند

نتیجه گیزی اخلاقی: اعصاب که نداری حداقل لاکای کمرنگو انتخاب کن:)))


آبروی از دست رفته...
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤   کلمات کلیدی:

جین ایر بالاخره تموم شد...

خیلی وقت بود کتاب هفتصد صفحه ای اونم از نوع رمان نخونده بودم و کلا از سیصد صفحه بیشتر حوصله یاری نمیکرد..

کتاب خوبی بود،نمیگم عالی بود ولی دوستش داشتم و طبق معمول هر رمانی باهاش تو این مدت زندگی کردم و غرقش شدم، کلا داستانای قدیمی که نویسندشون انگلیسی باشه رو دوست دارم،همینطور فیلماشون،تشریفاتشون، لباس پوشیدنشون...

دیشب آبروی از دست رفته کاترینا بلوم رو شروع کردم که صد و چهل صفحه هم بیشتر نیست و نصفشو همون دیشب خوندم..

اینم در نوع خودش جالبه،داستانش درباره ی یه خانوم خجالتیه که ارتباط برقرار کردن با آقایون براش سخته، تا اینکه با یکی بالاخره جور میشه و شانس این بدبخت طرف مجرم بوده و تحت تعقیب و فرادای آشناییشون فرار میکنه(و شایدم کاترینا فراریش میده،هنوز معلوم نیست) و پای کاترینا گیر میفته،ولی قست بارز داستان مربوط میشه به روزنامه ها که به این قضیه دامن میزنن و بزرگش میکنن و دروغ مینویسن و آبروی کاترینا رو میبرن...

امروز و فردا تموم میشه و کتاب بعدی احتمالا ناطور دشت خواهد بود...


تحول !
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ۱۳٩٤   کلمات کلیدی:

همیشه دنبال اون تلنگر بزرگه و متحول شدن یهویی ام!چیزی که بیشتر کسایی که راه زندگیشون تغییر کرده ازش حرف میزنن و میگن فلان روز این اتفاق افتاد و یهویی از فردا شیوه ی زندگی کردنم عوض شد...

ولی تو این پنج شیش سالی که منتظرشم انگار واسه من اون اتفاق نمیفته... ده ها اتفاق مشابهِ اتفاقایی که اون افراد ِ مد نظر ِ من براشون افتاده ،تو زندگیم به وجود میاد ولی تغییری در کار نیست...یا شاید بهتره بگم تغییر بلند مدت

فکر کنم قرار نیست بیفته، قرار نیست یهویی باشه، باید خودم برم دنبالش...


دوست از نوع وبلاگی !
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤   کلمات کلیدی:

چقدر خوبه که هنوزم میبینم بعضی وبلاگ نویسا همچنان فعالند ، اصلا حس خوب میگیرم ازشون،خودم هروقت میام اینجا حالم از تمام شبکه های مجازی ِ دیگه به هم میخوره، البته این حس فقط دوامش تا وقتیه که اینجام...

توی ذهن من اینه که آدمای وبلاگ نویس،مخوصا پایبند به وبلاگ نویسی که چند ساله مینویسن خیلی آدمای خوب و قابل اعتمادین! به درست و غلطش کار ندارم ولی تو ذهنم اینهنیشخند

امروز داشتم به دوستای وبلاگی سر میزدم، یک مترسک  که همچنان پابرجاست و مینویسه حتی روزی چندتا! نمیدونم این همه حرفو از کجا میاره :))) از اوناست که با کتکم از نوشتن و وبلاگ نویسی انصراف نمیدهنیشخند

دختر مشرقیم جز هموناست که هنوزم مینویسه ولی جدیدا رنگ و روی نوشته های تغییر کرده،انگار دارم یه وبلاگ جدیدو میخونم، ولی همچنان نوشته هاشو دوست دارم...

من که رو سر ما جا داره،واسه کنکور این مدت غیبتش موجه هست ولی از الان به بعد نه! استارتو که زده،ایشاا... ادامه پیدا کنه...

والری! خیلی نیست که میشناسمش ولی نوشته ها و عکساشو خیلی دوست دارم!از فازش خوشم میاد،هر چندماه شاید براش کامنت بزارم و ابراز وجود کنم که دارم میخونمت که اونم به این دلیله واقعا واسه پستاش کامنتم نمیاد:))) از روی اجبار کامنت گداشتن و اینکه واست بشه یه نوع وظیفه رو دوست ندارم...چه اینجا چه جاهای دیگه

درخشش ابدی یک ذهن پاک! قبلا که اصلا اپ نمیشد الانم که رفتم دیدم کلا وبلاگ باز نمیشه.همیشه دوست داشتم مثل همون اولا که با وبلاگ آشنا شدم  هر چند روز نوشته های جدیدشو بخونم...حال و هوای وبلاگشو دوست داشتم...

سوگل رو یادم نمیره،مخصوصا بعد کامنتی که یهویی بعد از کلی غیبت واسم گداشته بود و کلی خوشحالم کرد و فهمیدم هنوزم منو یادشه و میخونه... ولی کلا قطع امید کردم از برگشت دوبارش به وبلاگ نویسی...

الهه هم جز کسایی هست که همچنان به نوشتن ادامه میده،و وبلاگشم مثل اون وبلاگاست که واقعا گاهی نمیدونم باید چه کامنتی بدم واسه حرفاش...امیدوارم حال و هوای وبلاگش برگرده به روزایی که شر و شیطون بود.

یادداشت های یک معلم !چی بگم! کلا از وبلاگ نویسی و وب گردی انصراف داده...مثل اینکه حاضرم نیست بهش برگرده...حتی با زور!!ولی بازم امید دارم...بازگشت همه به اینجاستنیشخند

خیلی دوستتون دارم دوستای وبلاگی 3>

راستی یه وبلاگ دیگه هم باید به این لیست اضافه بشه که تو لینکامم نیست،اینکارو نمیکنم چون خودش دوست نداره و راحت نیست!دیگه خودت بدون که کی ای همکلاسی:)))

پی نوشت: دلم دوستای وبلاگی جدید و آشنا شدن با چند تا وبلاگ نویس رو خواست:)))خیلی وقته قسمت لینک وبلاگم ثابت مونده...علتشم تنبلی واسه خوندن وبلاگای جدیده...چشم -_-

راستی کاشکی اینجا قابلیت تگ کردن داشت :/


مقاومت تا آخرین لحظه !
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤   کلمات کلیدی:

من خودم درونی حس نوشتنم ندارم پرشین بلاگم دامن میزنه به این حس!

روی ارسال مطلب جدید یا آخرین نظرات کلیک میکنم،میرم یه کتابی* میخونم و یه دوشی میگیرم بعد که میام میبینم تازه صفحه باز شده! البته اگه ارور نده...

پرشین بلاگ عزیز! بهتر نبود توی تولد چهارده سالگیت این مشکلاتو برطرف کنی؟به جان تو اگه از دست من بر میومد به عنوان کادو این سیستم ِ ..... درست میکردم!

دیگه همه جا باید مهاجرت کنیمعصبانیشدیم مثل دسته غازهای وحشینیشخند

من مهاجرت برام سخته نمیتونم برم یه جا دیگه وبلاگ درست کنم،کلا تغییر کردن سخته،همیشه سخت بوده برام، حالا چه حقیقی چه مجازی...

فقط سال اولمو دبیرستان آزادگان بودم ولی سال بعد که قرار شد دبیرستانمو عوض کنم تا چند وقت دپرس بودم!از محیط مدرسه خاطره ی خوبی نداشتم ولی از دوستام چرا...

سال دوم مدرسه ی جدید ماه های اول واسم وحشتناک بود،تنها دلخوشی معلمایی بودن که زمین تا آسمون با مدرسه قبلی فرق داشتنو باعث شد از نظر درسی به خودم بیام.

تا پیش دانشگاهی اونجا درس خوندم و سخت ترین لحظه واسم دل کندن از اونجا و ورود به دانشگاه بود.

ایندفعه مساله هم محیط مدرسه بود هم معلما و هم دوستا...اینکه کلا اون مدرسه قرار بود منحل بشه هم بدترش میکرد،حداقل اگه بود این دلخوشی رو داشتم که گاهی میشه سر زد...

دانشگاه ترمای اول واسم خیلی بد بود!همش میگفتم کاشکی هنوز دبیرستانی بودم ولی الان باز عادت کردم...

احتمالا سخت ترین لحظه ها واسم دوسال دیگست که باید با دانشگاه فردوسی خداحافظی کنم مگه اینکه ارشد اونجا قبول بشم که بعیده!

خلاصه این لحظه ها همیشه برام سخت ترین لحظه ها بوده،الانم تا بتونم اینجا مقاومت میکنم بلکه درست بشه!

*جنایت و مکافات رو تموم کردم و دارم جین ایر رو میخونم...خیلی دوستش دارم.صد و پنجاه صفحه دیگه مونده تا تموم بشه،احتمالا بعدش یا ناطور دشت رو میخونم یا آبروی از دست رفته کاترینا بلوم...اینم یه تغییر مثبت تو زندگیم، دور شده بودم از کتاب خوندن...


← صفحه بعد